همه زعشق اولی ان با وقار دختر بپرسند مرا
ندانند که هرگز نتوانم با زبان و کلام بیان دارم وصف ان نیک دخترسپیده را
سپیده من زگل نازکتر و بکل ارزوی هر مردی بود
ای عجب که روزگار بس سخن چین است ندا به اسمان داد ورا بربود
ای همدم شانزده سالگیم
ای هم راه با من دران روزها در بیچارگیم
ای که خشم و غضب بررخ تو نداشت نشان
ای که حتی در بستر مرگ هم زتو ندیدم رخی پریشان
ای کاش ان روزها نمیدیدم هرگز
یا که در بستر بیماریت نمی شدم حاضر
صدای خنده تو هنوز هم میشنوم با دل و جان
ای که حال خو کرده ای به سخن گفتن با من از اسمان
سپیده جان یادته در ابیدر در ان بحبحه خوردن می و گرم شدن در سرما
من و تو در بیرون پناه گاه گل میگفتیم و گل می شنفتیم بی خبر زماجرا
سیلی خوردن زدایی و حرفهای بدو بیراه خاله
ان همه درخت قطع کردن بی خبر زان که فصل کاشتن نهاله
عزیز دلم سپیده تو با من گو که باور میکند این حرفها
با هم بودن عشاق را مدتها نشده هنوزعادی حتی بعد از گذشت این همه سالها
بعد عمری مادرت در مزار سر خاک تو عزیزبدیدم
ان همه سر به خاک تو سخن گفت تو شنیدی من که نشنیدم
وقتی سر به بالا کرد و اشک چشمم بدید
مرا در اغوش گرفت و با بغضی خاص پرسید
فرزندم از چه رو میشناسی دختر جوان مرا
گفتم مادر یادت هست زمانی تو خود برایم میگشودی در را
چنان محکم فشارم داد و گفت کاوه مادر تویی
گفتم صبیعه مادر چه کرده ای باخود که این چنین گشته ای جسدی تهی
انقدر گفت و گفت که بی حال شد
تا که پدرت بیامد و غافل از شرح حال شد
بگذریم که پدرت چندان نداشت چشم دیدن مرا
حتی در بیمارستان هم بیرونم کردچند باری و با وساطت مادر گذشت کرد زما
سپیده نمی خوام از اونچه که شده و نشده برات بگم
قسمت می دم به عشقمون که واسطه بشی پیش خدا که راضی به مرگم
نمیدونم میدونی که الان بیست و سه سالمه
اگه اون موقع عزیز زیاد داشتم الان یکیشم زیادمه
وصیت کردم بعد مرگم کنار مزار مادر بزرگ خاکم کنن
به مادر بزرگ و الان و بقیه گفتم که موقع مرگم همه رو سر خاکم جمع کنن
تو هم بیا تو که تنها عشق واقعیم بودی و هستی
تو که واسه من نمردی ولی چه کنم دیگه زمینی نیستی
میخوام وقتی همه جمع شدیم باهم دیگه واسه بار اخر
همه جا رو بگردیم و از اخرین جایی که باهم بودیم کنیم گذر
بعدشم به خدا قسم دیگه جز خدا و بودن با تو چیزی نمی خوام
من با تو در سایه حق تعالی خوشبختم ناشکریه چیز دیگه ای بخوام
شرمنده من شاعر نیستم ولی نخواستم که این مثلا شعرو نذارم شاید برای شما شعری جالب و قشنگ نباشه واسه من یادی از سپیده مه و یه بخشاییش خاطره ی گذشته بود و یه بخشاییش ارزوی فرداست چون سپیده من سال ۷۷ دی ماه و در بیمارستان محمد رسول الله به گفته پزشکان فوت کرد و منو حداقل در ظاهر تنها گذاشت
امیدوارم که همه اولا به هر اونچه که بخیر و صلاحشونه برسن و اونیم که عزیزی رو از دست میده چون خودم با اون ....
موفق باشین در پناه حق تعالی

